روشنی خونه ما زهرا خانوم

روز نوشت های من ، دخترم و باباش

و من اومدم...

من در تاریخ 16 شهریور 1391 در ساعت 2 بعد از ظهر پا به این کره خاکی گذاشتم....

 راستی من زهرا خانوم روشنی چشم مامان وبابا هستم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

دخترکم سه ساله شد

عزیز مامان این پست هم با تاخییر نوشته میشه شما الان دقیقا 3 سال و 3 ماه و سه روز داری من تازه میخوام در مورد تولد سه سالگیت بنویسم مامان یه کم در گیر خیاطی بودن این مدت، شما هم که زیاد نمیزاری من با لپ تاپ  کار کنم خب بگذریم مامان جون  تولد سه سالگی دخترم توی مهد قرانش گرفته شد در کنار دوستای گلش  یه کیک کوچولو هم پختم که خودت خیلی دوست داشتی، یه چند روز قبل تولدت هم یک کیک دیگه هم مامان درست کرد به افتخار مهمونای عزیز بابا حاجی و مامانی و دایی در پایان عکس ها رومی زارم   متاسفانه عدم همکاری شما باعث شد عکس درست و درمان نداشته باشی تا اخرش کل خمیر فوندانت رو خوردی بالاخ...
19 آذر 1394

عیدانه94

چهارمین بهار با حضور زهرای نازمون رو پشت سر گذاشتیم امسال خدا روشکر خوب بود و به همه خانواده خوش گذشت البته دو روز اول عید که تو و بابا هادی مریض بودین رو فاکتور میگیریمخدا رو شکر تقریبا از وقتمون استفاده کردیم و چند روزی رفتیم مسافرت که شما خیلی دوست داشتی و بهت خوش گذشت.       هفت سین خونه مامان جون زهرا زهرا با چشمانی خسته و مریض وعیدی های که گرفته بازی با دو چرخه تو حیاط مامان جون بعد بارون بهاری زهرا کنار برکه اناهیتا (در مسیر رفتن به بوشهر) نخلستانهای نزدیک شهر جم(شهر محل سکونت دایی مسلم) ساحل سیراف ییلاق عشایر زهرا در حال بازی با گوسفندان ...
21 ارديبهشت 1394

اتفاقات اخیر

توی این مدت که نبودیم یه سری تغییرات داشتیم که اول اینکه از خونه قبلی نقل مکان کردیم به یه جای دیگه  بعد از گذشت شش ماه زهرا جان هنوز میگن خونه جدیب روبروی خونه یه پارک کوچیکه که تقریبا هروز ما رو اونجا پیدا میکنید دخترم اما با مادر (صاحبخونه قبلی) رابظه اش رو حفظ کرده و هفته ای یه بار باید بریم سر بزنیم دخترکم یه کم بزرگتر شدن و شبا اتاق خودش میخوابه و یه اتفاق مهمتر اینکه دیگه نیازی به پوشک کردن نداره اینا از برکات خونه جدید عکس در ادامه...       اتاق زهرا قبل ساخته شدن تخت   زهرا و عروسکاش اینم سرویس خواب دخترم ساخته شده توسط پدر و دوست پدر ...
21 ارديبهشت 1394

عکس های تولد دوسالگی با تاخییر

عزیزکم منو ببخش که وبلاگت رو انقد دیر به روز کردم یه کوچولو تقصیر شماست یه عالمه هم از تنبلی مامان چند تا عکس ازدومین بهار زندگیت میزارم       اینم مختصر عکسهای تولد دخمل بلا کادوی امسال مون برا دخترم این سه چرخه       ...
21 ارديبهشت 1394

دخترکم 22 ماهه شد

سلام زهرای مامان دخترکم  این روزها اذیتی نیست که نکنی،روز به رو. شیرین زبون تر و شیطون تر دارم عشق می کنم با این روزها،خدایا ممنون... دامنه لغاتت خیلی بیشتر شده تقریبا همه چی رو به زبون خودت تکرار می کنی.تلفن که زنگ می زنه می دویی و اگه خدایی نکرده من بردارم خیلی بهت برمی خوره و این شکلی میشی . انقد کارای جالبی انجام می دی که  همون لحظه با خودم میگم کاش برم بنویسم اما اصلا میونه خوبی با نشستن بنده پای لب تاب نداری الانم نمی دونم چی بنویسم مامانم دوست دارم   ...
20 تير 1393

زهرا و بیست ماهگی

زهرای قصه ما بیست ماهه شد. دخترک قصه ما خیلی شیرین و ناز نازی  تر شده ، هرچی میگیم تکرار می کنه با زبون خودش دامنه لغاتش هم روز به روز بیشتر می شه جمله  و کلمه هایی که میگه: بله خطنااااااااااا دث بابا:پله خطر ناکه باید دست بابا رو بگیریم هام هام خطنااااااااااااااااا دث بابا:ماشینهای تو خیابون خطر ناک دست بابا رو بگیریم ابی ماخواممممممم: اب می خوام بیثینم:می خوام بشینم بالاس: لباس لول/: گل عمو نون:عمو جون امی ممد: امیر محمد  . پورنگ و هر بچه ای که اسمش محمد باشه پولولا: پفیلا مامانی: مامان مامان ماما دوت:مامان جون مامان بابا آبویه:ای لاو یو(وقتی می گیم بگو ای لاو یو) ماغان: ماکان ...
20 ارديبهشت 1393

زهرای خونه ما

زهرا گل مامان این روزها انقد خوردنی شدی که دلم می خواد همیشه همین قدی بمونی. دیگه هر کاری می گم سریع متوجه میشی و با اشتیاق میری انجام می دی. هرچی که بدیم دستت وادرس رو بدیم سریع به مقصدش میرسونی و خودت رو تشویق می کنی ودست می زنی . هر چی بگیم تو هم تکرار می کنی. هر جای جدید می ریم سلام می کنی.  در ضمن برای جلب  توجه ما هم سلام می کنی.خیلی که خوشحالی می گی تلوو تلووم (سلام سلام) هر 3 ساعت شبکه بازار و شما در حال تماشای اگهی هستی به مدد همین اگهی ها کلمه بچه رو یاد گرفتی وقتی می پرسیم بچه چی میشه با خوشحال می گی بی بی وبرا خودت دست می زنی. هرچیز جدید برات می خریم می خوایم تنت کنیم فورا می گی انه انه یعنی منو ...
7 اسفند 1392

شانزده و اندی ماهگی

دخترکم در  این روزهای سرد زمستان روزهای خوبی را با تو سپری می کنیم سومین برف زندگیت را تجربه کردی و کلی  ذوق از خودت نشون دادی وقتی می رفتی تو برفا این روزها طوطی کوچک خانه ما شدی و هرچی رو می گیم تکرار می کنی مهربونم... وقتی می خوای خودت رو لوس کنی من وبابا رو به مامی ، بابی ، بابایییی ، صدا می زنی  دامنه لغاتت داره روز به روز بیشتر میشه خرما: موما سیب: تیـــــــــب چای: تیـــــــــــی ترشی: توتــــــــی گوجه : دوجـــــــه نون: نو نو بالا : با  با افتاد : اوتاااد - اپتوو باز: با داغ : دوووووغ عینک: نع نک توپ: تو  تو &...
24 دی 1392